تبليغاتX
یه تنها

یه تنها

......

سلام خوبی؟

چرا ناراحتی مثل من؟ می دونم ماها مثل مریض هایی می مونیم که دوره ی نقاهت رو می گذرونیم. باید زمان بگذره تا خوب بشیم. فقط مواظب باش خیلی دیر نشه.

 

بذار یه چیزی بگم که زودتر بگذره و خوب بشی...

 

(( جهان در نظر آنان که می اندیشند کمدی و در نظر آنان که احساس می کنند تراژدیست)).

 

حالا فکر کن تا بخندی. یه کم دیگه فکر کن تا بیشتر بخندی ... بیشتر فکر کن فکر کن ، به همه چیز فکر کن تا بلند بلند بخندی...

 

من که هر وقت فکر می کنم می خندم .فکر می کنم به چیزای مثل کوچیکی من تو این دنیاکه به اندازه بزرگی یه مورچه ست... یاد این حکایت می افتم که سلیمان به خدا گفت : خدایا چرا مورچه رو آفریدی ؟ به چه دردت می خوره؟ و خدا گفت : به جون خودم مورچه هم هی ازم می پرسه خدایا سلیمان رو چرا آفریدی به چه دردت می خوره ؟؟؟!

 

 و اینکه ظرف صد سال آینده هیچ کدوم از ما انسان هایی که الان تو این دنیا زندگی می کنیم وجود نداریم وووووووو یه سری آدم کاملا متفاوت جای ما نشستن.صد سال خیلی نیست از عمر یه لاک پشت کمتر...

 

جالبه که وقتی می خندم دیگه نمی توونم فکر کنم. تا حالا به این دقت کرده بودی که وقتی می خندی دیگه نمی توونی فکر کنی ؟ و وقتی که فکر نمی کنی یعنی اینکه خالی شدن و بی خودی رو تجربه می کنی. برای همین هم هست که احساس سبکی بهت دست می ده.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

خدا

شدم شبیه دختری که پافشاری می کنه و می خواد هر جور شده به عشقش برسه و خدا شده بابام. خدا شده بابام و اصرار داره که صلاح نیست.

هر چی من پا به زمین می کوبم و بی تابم و می خوام اون کوتاه نمیاد که نمیاد.

خدا شده بابام که به هیچ قیمتی حاضر نیست خلاف میلش و به زیان خودم کاری کنم.

کاش می شد راضیش کنم. با زاری ، گریه ، چاپلوسی...

ولی خداست. بابا که نیست. بابا هم اگه بود آرزو می کرد خدا باشه که قدرت داشته باشه آرومم کنه ، منصرفم کنه، ...اون خداست که باباست. خداست که حرفش حرفه که بی خودی ترحم نمی کنه.

که از همه چیز خبر داره. همون خدایی که ( عجب صبری خدا دارد...)

برو برگرد نداره، اگه مطیعش هم نباشم باید باشم. خدا - برعکس بابا - نه داد و قال می کنه نه ... راحت کار خودش رو می کنه.

یاد دعای دوران بچگیم می افتم که زیر آسمون باز با گریه التماسش می کردم :

خدایا با مشت و لگد هم که شده نذار راهی برم که نمی خوای... کاری کنم که نمی خوای...

یادم میاد با چه اصراری تمنا می کردم :

خدایا من بعدا پشیمون می شم ، می دونم ، می دونم بعدا دلم می خواد هر کاری می خوام بکنم ، نه کاری که تو می خوای... خدایا همه چیز به دست تو من راضی ام ... الان می گم راضی ام... فردا زدم زیر قولم تو کوتا نیای ها !... خدایا تو نذاری ها ! من حالیم نمی شه ، نمی فهمم ، تو نذاری غلط کنم ها! با کتکم که شده نذار... خدایا تنهام نذار...

 

عجب که چه سق گیرایی داشتم .

خدا ول کنم نیست. من عشقمو می خوام و بی قرارشم ، اون اصلا توجه نمی کنه ، خودش می بره و می دوزه ، جای حرفم نمی ذاره. خیلی هم که پر رو بشم اونقد سیلی و لگد می خورم که ...

راستش رو بخوای ... سیلی و لگد رو خودم به خودم می زنم. از بس که بی قرارم و واله و شیدا ، از بس که هیچ کاری از دستم برنمیاد کفری می شم ، خودمو به در و دیوار می کوبم ، شیطنت می کنم...

اگه بی تابی نکنم، مثه بچه ی آدم آروم همراش برم که دیگه سیلی نمی خورم. نه از خودم نه از اون.

حالا با خدا قهرم. قهریم ولی حرف می زنیم.

چادر سرم می کنم و رو به قبله می ایستم و نماز می خوونم. اما با سگرمه های تو هم و و روی ترش و سرسنگین...

رکوع می رم و سجده می کنم و شهادت می دم و سربلند نمی کنم چشمم تو چشمش بیفته .

مثل دختری که برای باباش ناز می کنه.

ای که این دلم به تخته بیفته. من عشقمو می خوام و خدا نمی خواد .

ای لعنت به تو دل بی صاحاب که ته دلت می دونی بابا راست می گه.

نماز می خوونم و راضی ام که می دونم صلاحمو می دونه.

سر به سجده می ذارم و کلافه م که نمی توونم جلوش در بیام و به خواسته م برسم.

سر از سجده برمی دارم و توی دلم می گم:

( خودم کردم که .... لعنت بر خودم باد؟!)

 

1-      ایراد نگیرید که از خدا چرا این طور حرف می زنم. که می شه حکایت موسی و شبان.

2-    به همه ی دخترای عاشق پیشه توصیه می کنم کتاب ( بامداد خمار ) رو بخوونید. شاید همه چیزش یا هیچ چیزش به شما ربطی نداشته باشه اما آخر سر به این مطلب می رسید که ( شب شراب نیرزد به بامداد خمار ... )

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

تلخ

 

تا حالا شده بترسی از اینکه با کسی درددل کنی؟ برای اینکه می خوای از کسی درددل کنی که یه وقتی باهاش درددل می کردی؟

 

(( همیشه یه نفرهست که آدم درددلش رو بهش بگه...اما امان از اون وقتی که همون یه نفر درددلت بشه )).

 

چه کار می کنی؟ خب درددل کن. اون وقت که شنونده ی درد دل الانت هم ، شد درد دلت...

 

با شنونده ی بعدی در موردش درددل می کنی . چطوره؟

 

راهی مونده؟ خفه بشی چطوره؟

 

((حس می کنم،،، آنقدر دوست بوده ایم ... که وقت خیانت رسیده است .))

 

جمله ی آخر نقل به مضمون از عمران صلاحی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

چیزهایی که نگفتم

I didnt say , don’t do it , babe.

 

When she paked up to go

 

I didnt say , come back here , honey

 

And try with me once more

 

And when she aksed me if  I loved  her ,

 

I just turned awey  ,

 

Shes gone , and now im hearing ,

 

All the things I dident say

 

I didnt say I m sorry babe

 

Cause half the fault was mine  

 

I didn t say , well work it out ,

 

Cause all we need is love and faith and time

 

I said if that’s the way you want it,

 

I wont stand in your way

 

Shes gone , and now I m hearing

 

All the things I didn’t say

 

I didn t take her in my arms and wipe away her tears

 

I didn’t say my life don’t mean a thing

 

If you aint here

 

I thought of the many games I d be free to play

 

But all I do is listen to

 

All the things I didn’t say .

 

I didn’t say , take off your coat

 

I ll make some coffee , and well talk

 

I didn’t say the road away is such

 

A long and lonely endless walk

 

I say goodbye , good luck ,

 

God bless you and she slipped away

 

And left me here to live whit all

 

All the things I didn’t say.

 

                                  

 

                                                                                                                         ((شل سیلور استاین ))

 

 

 

بهش نگفتم نرو / وقتی که بارشو بست

 

وقتی که با رفتنش / قلب سیامو شکست

 

 

بهش نگفتم که من / فرصت تازه می خوام

 

بهش نگفتم بمون / عشقو بخوون از نگام

 

 

وقتی که پرسید ازم / دوسش دارم هنوزم

 

حتی نگاش نکردم/ از این دارم می سوزم

 

 

اون حالا رفته و من / هرچیزی که نگفتم

 

می شنوم و می خوام که / به دست و پاش بیفتم

 

 

بهش نگفت عزیز / تقصیر من بود آره

 

منو ببخش همه چی / درست می شه دوباره

 

 

درست می شه ما دوتا / محتاج عشق و وقتیم

 

اگه بری من ودل / همیشه تیره بختیم

 

 

گفتم برو عزیزم / ببر من نمی بازم

 

دوری اگرچه سخته / ولی باهاش می سازم

 

 

اون حالا رفته و من / هر چیزی که نگفتم

 

می شنوم و می خوام که / به دست و پاش بیفتم

 

 

نگفتمش که بی تو/ بودن من محاله

 

دنیای من با توئه / که روشن و زلاله

 

 

من به خیالم که اون/ می ره و من می توونم

 

بدون اون بخندم / بدون اون بمونم

 

 

اون حالا رفته و من / هرچیزی که نگفتم

 

می شنوم  می خوام که/ به دست و پاش بیفتم

 

 

بهش نگفتم این راه / بلند و پرعذابه

 

اینو بهش نگفتم / از این دلم کبابه

 

 

 گفتم برو عزیزم / خدا همیشه همرات

 

به یاد من می مونه / تموم خستگی هات

 

 

بهش نگفتم و بعد / اون رفت و تنها موندم

 

دل قشنگ اونو / با این سکوت شکوندم

 

 

حالا که رفته تنهام/ مثل درخت کوچه

 

بدون اون زندگیم/ سیاه و سرد و پوچه

 

 

اون حالا رفته و من / هر چیزی که نگفتم

 

می شنوم و می خوام که / به دست و پاش بیفتم

 

 

برگردان سجاد رستم زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

به امیر

ممنونم که کامنت گذاشتی

 

اصلا نمی فهمم منظورت از این خواستن برای دوست داشتن و خواستن برای مهربونی و دوست داشتن و مهربونی و این چیزا چیه.

 

یعنی اینکه نباید یک کسی رو بخوایم برای اینکه دوستش داشته باشیم؟

و باید فقط اونو دوست داشته باشیم؟

 

این داستان موضوعش همینه که اگه کسی رو دوست داشتی بی چشمداشت دوست داشته باش. فقط برای اینکه از وجودش دیدنش و دوست داشتنش لذت ببری.

اگه پست قبلی هم بخوونی  بیشتر متوجه می شی.  

کرگدن و دم جنبونک که نمی توونن با هم ازدواج کنن که همدیگه رو بخوان؟

 

می گی که نباید دنبال کسی بگردی که دوستش داشته باشی؟ چرا نباید؟

 

می گی که اینکه سعی کنی کسی رو دوست داشته باشی درست نیست به نتیجه نمی رسه و باید صرفا دوستش داشته باشی ، نمی شه خودت رو مجبور به دوست داشتن کنی؟

 

اصلا نمی فهمم اگه خواستی بگو تا بفهمم. خیلی مشتاقم بدونم یعنی چه.

 

اینو می دونم که عجولم. این جز ذاتمه که طاقت در جا زدن ندارم و نمی دونم چرا یادم می ره و هنوز حالیم نیست  صبر کردن و دست به کاری نزدن درجا زدن نیست.

اتفاقا خیلی هم با خودم کلنجار می رم که صبر کنم ولی وقتی صبر می کنم انگار مردم. همه می ذارن به این حساب که همه چیز تموم شده و خلاص.

بعضی وقتا هم کارد به استخونه آدم می رسه که تحمل صبر کردن رو واقعا نداری.

راستی آقا امیر و کهربا اگه ممکنه به بحث کردن ادامه بدین ذهن آشفته ی منو آروم تر می کنه. ازتون ممنون می شم.و اگه حرفی می زنم که نباید منو ببخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

شرح

 

آقای کهربا انگار مثل خودم ذهنت خیلی مشغوله.

فکر می کنم یه جوری احساس خودت و درون و ذهن خودت رو  راجع به این داستان نوشتی.

دم جنبونک چه کار داره به ریش کرگدن بخنده !

اون فقط کار خودش رو می کنه ، یه جورایی کرگدن رو ( اهلی ) می کنه و کرگدن عاشقش می شه. تو این داستان حرف از بی وفایی و ترک کردن و پریدن نیست. فقط معنی عشق رو توضیح داده.اصلا گفته نشده که دم جنبونک اونو ترک می کنه.البته اگه قصدش عاشق کردن اونو و ترک کردنش باشه که خیلی نامردیه و تو درست می گی حس بدی داره.

اما قضیه یه چیز دیگه ست ... کرگدن پوست کلفت که فکر می کنه عاشق نمی شه عاشق می شه و بعد...  

کرگدن معنی عشق رو خیلی خوب می فهمه ، و خیلی خوب می فهمه باید عشقش رو به کسی بده که بهش قلب داده. عشق رو درونش به وجود آوورده.

کرگدن دیگه اون کرگدن پوست کلفت سابق نیست قلب داره اشک داره عشق داره .

و اینکه آخر سر فکر می کنه بذار قلبمو به پای دم جنبونک بریزم چون اون بود که به من قلب داد خطاب به اونایی هست که عاشق می شن ، حس دوست داشتن رو تجربه می کنن یکی اونا رو عاشق می کنه – به قول خودت پرو بال می ده – ولی بعد اون عاشق عشق و وجودش رو به جای اینکه به کسی که عاشقش کرده تقدیم کنه به پای دیگران می ریزه یا اصلا فراموشش می کنه.

کرگدن قدر عشقی رو که دم جنبانک بهش داده می دونه و حاضره قلبش رو به پاش بریزه تا تموم بشه اما دم جنبانک باشه فقط باشه تا از دیدنش سیر نشه و هی تماشاش کنه و هی عاشق بشه.

دم جنبانک هم هیچی به کرگدن نمی ده جز حس خوب دوست داشتن. اگه پست قبلی رو بخوونی بیشتر متوجه می شی.

 

و  در ادامه هم یه ترانه می ذارم که شاید معنی کار کرگدن رو که قلبش رو تقدیم کسی می کنه که عاشقش کرده بیشتر نشون می ده. از ترانه های قدیمیه که مرضیه اجرا کرده . زیباست و شنیدن کی بود مانند خووندن (؟!) من که حوصله ندارم اگه خواستین خودتون پیدا کنید گوش بدین. شرمنده.

 

به رهی دیدم برگ خزان

 

پژمرده ز بیداد زمان

 

 کز شاخه جدا بود

 

چو زگلشن رو کرده نهان

 

در رهگذرش باد خزان

 

چون پیک بلا بود

 

***

 

ای برگ ستم دیده ی پاییزی

 

آخه تو ز گلشن ز چه بگریزی

 

روزی تو هم آغوش گلی بودی

 

دلداده و مدهوش گلی بودی

 

***

 

ای عاشق شیدا

 

دلداده ی رسوا

 

گویمت چرا فسرده م

 

 

در گل نه صفایی

 

باشد نه وفایی

 

جز ستم ز وی نبرده ام

 

بار غمش در، دل بنشاندم

 

در ره او من، جان بفشاندم

 

تا شد آن نو گل گلشن زیب چمن

 

***

 

رفت آن گل من از دست

 

با خار و خسی بنشست

 

من ماندم و صد بار ستم وین پیکر بیجان

 

 

ای تازه گل گلشن

 

افسرده شوی چون من

 

هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

کرگدن ها هم عاشق می شوند ( ناشناس)

 

کرگدن گفت : نه امکان ندارد. کرگدن ها نمی توانند باکسی دوست شوند.

 

دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد ، لای چین های پشتت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تورا بردارد.

 

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

 

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز ، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

 

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم، من فقط پوست دارم.

 

دم جنبانک گفت: اینکه امکان ندارد ، همه قلب دارند.

 

کرگدن گفت: کو کجاست ، من که قلب خودم را نمی بینم.

 

دم جنبانک گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی ، قلبت را نمی بینی .ولی من مطمئنم زیر این پوست کلفت ، یک قلب نازک داری.

 

کرگدن گفت: نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتما یک قلب کلفت دارم.

 

دم جنبانک گفت: نه تو حتما یک قلب نازک داری ، چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی ، به جای اینکه لگدش کنی ؛ به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و اورا بخوری ، داری با او حرف می زنی.

 

کرگدن گفت: خوب این یعنی چه؟

 

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چه؟

یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد ، می تواند عاشق بشود.

 

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چه؟

 

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذارروی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

 

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

 

اما دم جنبانک پشت کردگن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت.

 

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید اما نمی دانست از چه خوشش می آید.

 

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

 

دم جنبانک گفت:

 

نه اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود ، احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهم ترست.

 

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید.  

 

روزها گذشت ، روزها ، هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست . هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :

 

به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است؟

 

دم جنبانک گفت:

 

نه کافی نیست .

 

کرگدن گفت:

 

درست است کافی نیست . چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تورا تماشا کنم.

 

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد ، چرخی زد و آواز خواند ، جلوی چشم های کرگدن.

 

کرگئن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد اما سیر نشد.

 

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند ، کرگدن با خودش فکر کرد این قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیاست و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

 

وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

 

کرگدن ترسید وگفت: دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم ،  من قلبم را دیدم ، همان قلب نازکی را که می گفتی ، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چه کار کنم؟

 

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت:

غصه نخور دوست عزیز. تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

 

کرگدن گفت : راستی این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی که تماشایش می کند ، قلبش از چشم هایش می افتد ، یعنی چه؟

 

دم جنبانک چرخی زد و گفت:

یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند.

 

کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟

 

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد.

 

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک بازهم حرف بزند . باز هم پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و او بازهم قلبش از چشم هایش بیفتد.

 

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد ، حتما یک روز قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و گفت: من که اصلا قلب نداشتم . حالا که  دم جنبانک به من قلب داد ، چه عیب دارد بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

حس درون

 

 

 

من نمی توونم بیشتر از گل های گلدونم از تو انتظار داشته باشم. بیشتر از اونا برای من ارزش نداری. نه که گل های گلدونم برای من بی ارزش باشن. خیلی دوستشون دارم. اما تنها چیزی که از اونها انتظار دارم دوست داشتن اونهاست. تنها چیزی که نصیب من می شه یاد گرفتن محبته. اونا هیچی به من نمی دن ، مثل تو .

 و همین تمرین محبت بی چشمداشت برای من خیلی ارزش داره.

اونا فقط گل های گلدونن و محبت فقط تو دل من. فقط هستن تا نگاهشون کنم و موقع آب دادن و نوازش کردن رشد کنن و من از این رشد کردن اونا ذوق کنم. فکر نکن بیشتر از گل ها ازت انتظار دارم.

 

ما آدما موجودات عجیبی هستیم.تنها زمانی کسی رو دوست داریم که حس خوبی درونمون ایجاد می کنه. وقتی بچه ی کوچیکی بودم دو تا جوجه اردک نگه می داشتم که بیشتر از جونم دوستشون داشتم. صبح های آفتاب نزده بیدار می شدم تا لونه شون رو تمیز کنم و غذاشون بدم.اونا هیچی به من نمی دادن ، جز حس خوب دوست داشتن و فداکاری. بزرگتر که شدم بازم جوجه اردک گرفتم . اما دیگه دوستشون نداشتم. دیگه از بوی بد و زحمتشون ناراحت می شدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ جوجه اردک ها عوض نشده بودن. اونا همون جوجه هایی بودن که هیچی به من نمی دادن.با این تفاوت که حس دوست داشتن هم بهم نمی دادن.چون من بزرگتر شده بودم. احساس علاقه فقط درون خودم بود و تو نگاه خودم. و همین که احساس قشنگ درونم از بین رفت ، عشقم به اردک ها هم از بین رفت .

ولی سوالم از خودم این بود که اصلا اونارو دوست داشتم؟ اونارو دوست داشتم یا حس قشنگ درون خودمو؟ ما آدما انگار که هیچ کدوم دیگری رو دوست نداریم ، فقط خودمون رو دوست داریم و احساسات زیبای درونمون رو.

 

اما چرا مسیح مصلوب خطاب به اونایی که به صلیبش کشیده بودن می فرمود خدا شما رو ببخشه و دوستتان دارم؟

مسیح مرزبان درون بود. حس عشق رو درون خودش داشت، و چیزی نمی توونست عشق درون اونو از بین ببره. چرا که این عشق از بیرون از وجودش سرچشمه نگرفته بود.

بعضیا هم مثل شازده کوچولو گلی رو دوست دارن که اونارو اهلی کرده باشه. اون که تورو اهلی کرده ، حسی به مراتب زیباتر درون تو ایجاد می کنه. آخه تو مسئول گل خودت هستی و اون گل برای تو از همه چیز متفاوته.

 

خواستن اوج بلندی از ارتفاع دوست داشتنه. اگه کسی رو خیلی دوست داشته باشی ، خواهان اون هستی ، اوجی بلندتر از اون تسلیم شدن به خواسته ی معشوقه زمانی که دیگه خواهان تو نیست. اگه کسی رو طلب کنی که خواستن تورو نمی خواد یعنی تسلیم شدن به هوای نفست ؛ یعنی عشقی شبیه زندانی کردن پرنده ها در قفس.

 

اما التیام قلب شکسته فقط دوست داشتن بی چشمداشته.

اگه می توونی بارها و بارها ترک شدن رو تحمل کنی، پس بارها و بارها دوست داشته باش.

به همون اندازه که دلیل بود برای خواستنت ، بهونه هست برای نخواستنت.

شاید لا به لای گل هایی که دوست داری کسی پیدا شد که قلب انسان درونش رو به یاد داره، و تاب نمی آره گل بودن و تنها پذیرفتن عشق تورو. شاید نباشه از گل نازک تر و هیچی از میدون عشق به تو بیرونش  نکنه ، حتی ضربه های ناخواسته ی انسانیتت.

 

شاید کسی بود که تنها برای لمس حس درون ، طلب کرد که تو گل کوچک اون باشی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

آدم بین گربه ها

 

امروز گربه مون رو دیدم که وسط حیاط نشسته بود و با خودش حرف می زد – خدا از این پیشی ما پر حرف

 

تر خلق نکرده - رفتم جلو تو چشماش نگا کردم بهش گفتم : پیشی ...... گربه بودن بین آدما خیلی سخته؟

 

اونم تو چشمام زل زد- وقتی نگات می کنه اون قدر سرش رو میاره تو صورتت که کم می مونه سبیلاش بره

 

تو دهنت!!-  و گفت :

 

مئووووووووووو مئووووووووووووو........

 

منم بهش گفتم : ولی من می دونم آدم بودن بین گربه ها خیلی سخته...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

فاتح قلب ها

 

 

  فاتح قلب ها می شوی

 

  و آنگاه که طبق محاسباتت ،

 

  عاشق تر از شما بر زمین وجود ندارد ...

 

  به بهانه مهربانیت ، تورا رها خواهند کرد!

 

  این هم یکی از سیاهچاله های تستی ،،

 

  در بحث نامعادلات عاشقانه ست !!!

 

  میلاد تهرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

بابابزرگ سبیل کلفت

بابابزرگ سبیل کلفت
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

همه ی پدرهای من

امروز تولد امام علیه.

می خواستم از امام علی بنویسم ولی دیدم واقعا نه فرصتش رو دارم نه اینقدرا قدرتش رو.

برای همین هم از بابای خودم می نویسم.

 

بابای من یه جورایی هست که بهش افتخار می کنم.

نمی گم بابای بد اخلاقیه ، ولی خیلی هم خوش اخلاق نیست- منم از اون دخترام که اگه ازم بپرسن حاضری با یکی شبیه بابات ازدواج کنی می گم : نهههههههههههههههههههههههه! –

خداییش مقایسه که می کنم نسبت به باباهای دیگه خیلی خوبه.

اما چیزی که باعث می شه بیشتر بهش افتخار کنم زندگی گذشته شه.

بابام وقتی شش سالش بوده باباش – یعنی بابابزرگم – مرده و بعد از اون بابای کوچولوی من تنهایی بار زندگی خودش رو به دوش کشیده و مرد شده. از همون شش سالگی خودش کار می کرده که سر بار کسی نباشن. البته اون زمان ها همه ی بچه ها تقریبا اهل کار بودن و خیلی هم عجیب نیست.

اما بابای من بچه ی زن دوم پدربزرگم بوده. و برادراش که از خودش خیلی بزرگتر بودن خیلی با اون و مادرش خوب نبودن.

بابابزرگم با وجود اینکه آدم نسبتا سرشناسی بوده ، بعد از مرگش به خاطر اینکه بچه ی بزرگ زیاد داشته  بابای من و مادربزرگم سختی زیادی رو تحمل کردن. الان بعضی وقتا ازش می پرسم بابا تو چرا مثه بابابزرگمون نیرومند و تنومند و هیکل دار نشدی ؟!

اونم میگه : برای اینکه من وقتی خواستم رشد کنم سوختم. همه عمر و جوونیم تو کار و سختی گذشت.

الان بهش افتخار می کنم وقتی می بینم بابا کوچولوم با دست خالی به جایی رسیده که یه شهری می شناسن و بهش احترام می ذارن.

راجع به بابای بابام هم بگم که یه آژان پرهیبت و سبیل کلفت بوده و همه ازش حساب می بردن. جالبه که وقتی بابای بابام تو سن حدود شصت سالگی فوت کرده مامان مامانم – مادر زن بابام –دختربچه  بوده که خیلی ازش می ترسیده !!!! الان هنوز مادربزرگم تعریف می کنه که همه از ( وکیل شاحسین ) می ترسیدن منم همین طور!

از اونجایی که جد جد این بابابزرگ می رسیده به کریم خان زند ( وکیل الرعایا) بهش می گفتن وکیل شاحسین.

و من از این بابت خیلی خوشحال که نسلمون به سلسله ی قاجار نمی رسه!!!!!

خلاصه ما که این پدربزرگ رو به چشم ندیدیم.

عوضش بابای مامانم که انشالله سالهای سال زنده باشه یه پیرمرد لاغر هشتاد و اندی ساله ست که هیچ وقت ریش و سبیل نداشته و کچل هم هست.

هفت پشت به پشت آهنگر بودن و آقاجونم الان که حالش زیادخوب نیست نمی توونه بره آهنگری.وقتی می رم خونه شون  بیشتر وقتا یه جا خوابیده و می شینم کنارش و کله ی بی موش رو ناز می کنم.

بابابزرگم کیفور می شه می خنده می گه ( خدا خیرت بیه عصرانه ، خدا ایشالله یه بخت خویی وت بیه عصرانه!)

چون که من عصر جمعه به دنیا اومدم همیشه  صدام می زنه عصرانه.

خوب دیگه بسه حرف زدن راجع به همه ی پدرهای من.

اما یه نفر لطف کنه بگه چطور می توونم اینجا تو وبم عکس بذارم. می خوام عکس بابابزرگ سبیل کلفتم رو بذارم !

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

بی تناسب

چند روزه که من خیلی خوشحالم.

 

آخه تولد امام علی نزدیکه که خیلی دوستش دارم- تبرییییییک-

تازه این روزا خدا بهم یه فرصت خوب داده تا یه آدم جدید رو تجربه کنم و بهتر بشم- هرچقدر شکرش کنم کمه-

از یه دوست عزیز هم خیلی خیلی ممنونم که این فرصت رو ازم نگرفت.

دیروز داشتم به همین مناسبت حرکات موزون می کردم.

رسید به یه آهنگ بی تناسب خیلی بامزه که به همون بی تناسبی تقدیم می کنم:

همه چیم یار، همه چیم یار، یار یار یار،همه چیم یار

همه چیم یار، همه چیم یار، یار یار یار،همه چیم یار

 

همه چیم یاریار، قربون تو وای وای، غیر تفنگم

 

سر شو ها های، پیش توئم وای وای، سحر بجنگنم

 

 

سر شو های های خنجر مژگونت میاد به جنگم

 

سر زلفونت بلنده ، یار، چون برد فشنگم

 

هرکسی باشه تو خطر دلدارم باهاش می جنگم

 

یه کم شبیه همین آهنگای بومی لری خودمونه :

 

دایه دایه وقت جنگه ....

 

البته که من لر نبیدم اما شاید از این آهنگ لری های حماسی اومدم براتون.

 

شایدم از این آهنگا:

 

آها آها .... آها آها ... حالا دست دست ....!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

آرزو

 

 

خیلی کیف داره وقتی یه صبح سر پشت بوم از شدت آفتاب توی چشمات از خواب بیدار بشی...

 

یکی دو ساعت بی خبر از دل آسمون آرزو کنی که بارون بیاد ... چقد دلم هوای بارون کرده .....

و بعد از ظهر که رفتی توی حیاط قطره های بارون با نشستن رو صورتت غافل گیرت کنن ،،،

 

اونم چله ی تابستون ::::: 3 مرداد 86!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

نه دیگه

دیگه کسی رو نمی خوام . دیگه نمی خوام از خدا کسی رو بهم بده برای در اومدن از تنهایی.

یه آرزو به دل داشتم که اونم دیگه ندارم. مثل کبوترم که همه ی آرزوهاش مردند.

حالا خونه خونه ی بی آرزوست.

مثل کبوترم که آرزوش مرد و پرید به انتهای آسمون و دیگه برنگشت. از اون این پر زدن رو یاد گرفتم.

پر می زنم به انتهای آسمون خودم بدون آرزوی برگشتن به زمین.

می مونم تو عالمی که خودم برای خودم خلق کردم و هیچ آدمی رو به اون راهی نیست و هیچ کسی رو تاب و توان نزدیک شدن بهش.

هیچ می دونی که خوب می دونم این دنیا بهشت نیست؟

آره خب نیست ،، دنیا بهشت نیست و شاید فرشته ای هم نداره ،،،

اما می دونم می شه لااقل دنیای خودم رو بهشتی کنم و دنیای اونها که سعی دارن بهم نزدیک بشن ، به شرط اینکه بعدا این بهشت رو جهنم نکنند.

می شه بهشتی بسازم تو عالم خودم با یاد کردن خوبی ها و دوستی ها و محبت ها، با بخشیدن و رها کردن ناراستی ها ،، با نجنگیدن و تمرکز نکردن روی نادرستی ها ،،، با اسمی نبردن ازهر چیزی که خوب نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

پرنده و انسان از ناشناس

پرنده بر شانه انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی  شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید . انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست؟! شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است، درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد و رفت. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ، زمین و آسمان هر دو برای تو بود ، اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست به شانه هایش کشید و جای خالی چیزی را حس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

عشق و ازدواج

 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

              

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی.

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و

او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

بالاخره شد

بالاخره اتفاقی که که باید می افتاد تا چراغ وبلاگم روشن بشه افتاد.

دیروز روز خوبی نبود.

بعد از ظهر ناشر میل زد که نوشته هارو وزارت ارشاد مجوز نداده.

نوشته ها که عزیز بودن و هستن .

 شب کسی که دوستش داشتم و بهش امید ...

بهم گفت که نباید امید داشته باشم.

گفت که می توونه یه دوست خوب برای من باشه و نه از این بیشتر...

حالاهر دو رو از دست دادم . همه نوشته های عزیز ، هم امید.

شاید ظهر و شب به این خاطر بود که صبح با پدر مادرم دعوا کردم و سرشون داد زدم. نکنه دلشون شکست...؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:52 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   | 

سلام

صبح به خیر . امروز صبح اومدم برم تو میلم ، نتوونستم، عوضش برای بار اول وبلاگ درست کردم. تا چه شود........
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط دختر گلبرگ و شبنم   |